تبليغاتX
وبلاگicon
راز شب بارانی








راز شب بارانی

داستان های عاشقانه و خرده داستانهای عاشقانه



سلام خوبین؟


شرمنده اگه بهتون سر نمیزنم به این خاطر هست که وقت نمیشه پس به حساب بی ادبیم نذارین و منم با کسی قهر نیستم فقط اگه نمیام دلیلش کم بود نت و وقت هست


پس هر وقت وقت شد به همتون سر می زنم 


موفق تر از دیروز باشید

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 18:20 توسط



حکایتی شنیدنی!


من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم

تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی

او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا

 

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم

تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود

او هر روز بعد از مدرسه کنار خیابان آدامس میفروخت

 

معلم گفته بود انشا بنویسید

موضوع این بود: علم بهتر است یا ثروت؟

من نوشته بودم علم بهتر است

مادرم می گفت با علم می توان به ثروت رسید

تو نوشته بودی علم بهتر است

شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بی نیازی

او اما انشا ننوشته بود برگه ی او سفید بود

خودکارش روز قبل تمام شده بود

معلم آن روز او را تنبیه کرد

بقیه بچه ها به او خندیدند

آن روز او برای تمام نداشته هایش گریه کرد

هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد

خوب معلم نمی دانست او پول خرید یک خودکار را نداشته

شاید معلم هم نمی دانست ثروت و علم

گاهی به هم گره می خورند

گاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت

 

من در خانه ای بزرگ می شدم که بهار

توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد

تو در خانه ای بزرگ می شدی که شب ها در آن

بوی دسته گل هایی می پیچید که پدرت برای مادرت می خرید

او اما در خانه ای بزرگ می شد که در و دیوارش

بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید

 

سال های آخر دبیرستان بود

باید آماده می شدیم برای ساختن آینده

من باید بیشتر درس می خواندم دنبال کلاس های تقویتی بودم

تو تحصیل در دانشگاه های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم می زد

او اما نه انگیزه داشت نه پول، درس را رها کرد و دنبال کار می گشت

 

روزنامه چاپ شده بود

هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم

تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی

او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود

 

من آن روز خوشحال تر از آن بودم

که بخواهم به این فکر کنم که کسی کسی را کشته است

تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه

آن را به کناری انداختی

 

او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه

برای اولین بار بود در زندگی اش

که این همه به او توجه شده بود !!!

 

چند سال گذشت

وقت گرفتن نتایج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهی ام بودم

تو می خواستی با مدرک پزشکی ات برگردی، همان آرزوی دیرینه ی پدرت

او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود

 

وقت قضاوت بود

جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند

من خوشحال بودم که مرا تحسین می کنند

تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند

او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند

زندگی ادامه دارد …

هیچ وقت پایان نمی گیرد …

من موفقم من میگویم نتیجه ی تلاش خودم است!!!

تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجه ی پشت کار خودت است!!!

او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!

 

 من ، تو ، او

هیچگاه در کنار هم نبودیم

هیچگاه یکدیگر را نشناختیم

اما من و تو اگر به جای او بودیم

آخر داستان چگونه بود ؟؟؟!!!

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 4:50 توسط |






دلم مي خواهد بهت بگم ، اين رسم عاشقي نبود

هق هق آخر صدات ، براي قلب من نبود

دلم مي خواد بهت بگم ، اين روزا بي قرارتم

حتي اگه مي بيني تو ، اينجوري سرد و ساكتم

دلم مي خواد بهت بگم ، چرا صدام نمي كني

مثل گذشته هاي دور حتي نگام نمي كني

دلم مي خواد بهت بگم نبض نفسهاي مني

حتي اگه نبينمت ، هميشه روياي مني

دلم مي خواد بهت بگم ، از اين زمونه خسته ام

دراي قلبمو واسه همه ، به جز تو بسته ام

دلم مي خواد بهت بگم ؛ ديگه ترانه ندارم

اگه تو از پيشم بري بدون تو كم مي يارم

دلم مي خواد بهت بگم نرو ، ترو خدا بمون

اين همه بي قراري رو از توي چشم بخون

دلم مي خواد بهت بگم ، آره واسه چشات كمم

خودت كه بهتر مي دوني ، شريك درد و ماتمم

دلم مي خواد بهت بگم كنار لحظه هام بمون

اين همه اشك و حسرت رو ، از روي دلتنگي بدون

دلم مي خواد بهت بگم ، اگه تو تنهام بذاري

بايد براي قبر من گلاي مريم بياري


نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 4:19 توسط |



این شعر قدیمی رو میذارم از فریدون فروغی هست امید وارم خوشتون بیاد


قدیمی هست ولی متنش جالب و معنی داره


چرا وقتی که آدم تنها میشه

غم و غصه اش قد یک دنیا میشه
میره یک گوشه پنهون میشینه
اونجا رو مثل یه زندون میبینه

غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه

وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر میزنه
غم میاد یواش یواش خونه دل در میزنه
یاد اون شب ها می افتم زیر مهتاب بهار
توی جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار

غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت می کنه

می گن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه
دل این آدما زشته ، دیگه زیبا نمی شه
اون بالا باد داره زاغ ابرا رو چوب میزنه
اشک این ابرا زیاده
ولی دریا نمیشه
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه



نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 0:43 توسط |



سلام به درخواست دوستانی که گفته بودن چرا اینقدر غمگینی باید بگم من غمگین نیستم ولی مطالب غمگین رو دوست دارم برا همین مطالب غمگین آپ میکنم


حالا اونایی که دوست دارن بخندن به وب جدیدم سر بزنن

برای ورود به وب جدیدم روی لینک زیر کلیک کنید

ورود به وب جدیدم

نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 17:5 توسط





وقتی رفتی هرچی خواستی از اتاق من ببر
آیینه رو ببر با این دل همیشه دربه در
ساعت ببر تا من دقیقه ها رو نشمارم
عکست ببر شاید یادم بره دوست دارم
اون کتابا رو ببر دیگه نمیخونمشون
نامه هات پس بگیر تا من نسوزونمشون
اگه خواستی این گلیم بردار از روی زمین
اما گیتارم با خودت نبر فقط همین
آخه گیتار من آهنگهای خوبی از بره
تو نباشی اون منو به خیلی جاها میبره
جای خالی تو با ترانه هم پر نمیشه
اما اینجوری تحمل غمت ساده تره
وقتی میری با چشم تر هر چی دلت میخواد ببر
گیتارو با خودت نبر
بذار که قلب در به در از تو بخونه تا سحر
گیتارو با خودت نبر
وقتی میری با چشم تر هر چی دلت میخواد ببر
گیتارو با خودت نبر
بذار که قلب در به در از تو بخونه تا سحر
گیتارو با خودت نبر
دفتر نوتامو بردار از توی گنجه ی من
ببر اون ترانه هارو همشون به نام تن
سیبارم از تو درخت پشت پنجره بچین
اما گیتارمو با خودت نبر فقط همین
آخه گیتار من آهنگهای خوبی از بره
تو نباشی اون منو به خیلی جاها میبره
جای خالی تو با ترانه هم پر نمیشه
اما اینجوری تحمل غمت ساده تره
وقتی میری با چشم تر هر چی دلت میخواد ببر
گیتارو با خودت نبر
بذار که قلب در به در از تو بخونه تا سحر
گیتارو با خودت نبر
وقتی داری میری سفر
هر چی دلت میخواد ببر
گیتار با خودت نبر
گیتار با خودت نبر
گیتار با خودت نبر
گیتار با خودت نبر

نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 14:28 توسط |



همیشه دلتنگم.....
همیشه تنهام......
همیشه افسرده!

اما کاش،کـــــــــ ــ ــــــ ــ ـ ـــاش
یه کسی.....
یه دوستی ...
بــــــــــــــــــــــــــــ ــ ـ ـ ـــ ــــــ ـود
که وقتایی که خیلی دلتنگ میشم،...، که خیلی غمگین میشم...کنارم باشه!
کاش یه رفیقی بود که بهم میگفت"داداش...درکت میکنم! درست میشه!"
کاشی یه رفیقی بود که با فندکش سیگارمو روشن میکرد تا آروم بشم

کاشی یه رفیقی بود که اگه یه مدت نبودم،سراغمو بگیره و حداقل دروغی بگه "کجایی..؟دلم برات تنگ شده"

خسته ام....
از دنیا........
از آدما،....

از حرفاشون

از خودم....
از تنهایی!
از شلوغی!

خدایا....آرومم کن!

نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 23:54 توسط |



من ترانه می سرایم

تو ترانه می نوازی

در ترانه های من اشک است و بی قراری

یک بغل از ارزوهای محالی…

تا ابد چشم انتظاری…

فکر پایان و جدایی…

ترسم از این است که شاید

در نگاهت من بیابم ردی از یک بی وفایی…


نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 4:5 توسط |



 

 

یکی بود یکی نبود

من بودم و او بود  و اعتماد

ما بودیم و پیمان و قسم

با هم نبودیم اما بودیم با هم

معصوم بود معصومیت نبود

ما بودیم و حرفهای نگفته ی زیبا ،رازهای پنهانِ پیدا

او من می شد.من اومی شدم.

نقشها  را بازیچه کرده بودیم ….

قرار رفتنمان شد آخر بودن

تا آخر بودن قرار گذاشته بودیم اما …

****

حیف!

حقیقت نبود بینمان

دل بازی بهانه ی یافتن حقیقت !

حقیقت آمد .زشت بود

قصر  ظاهر اعتماد فرو ریخت

حبابی بر آب بود

حرمت هم با آن شکسته شد

معصومیت از دست رفت

من هم شکستم

او هم …

از هم گسستیم و گسسته شد حرمت

حالا

یکی هست یکی نیست

یکی ماند یکی نماند

یکی شکست یکی …..

من دلتنگ روزهای بیخبری و سادگی

اوماند و من رفتم

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 20:45 توسط |




کسی حالم نمی پرسه

در این شبهای دلتنگی که غم با من هم آغوشه
به جز اندوه و تنهایی کسی با من نمی جوشه
کسی حالم نمی پرسه کسی دردم نمی دونه
نه هم درد و هم آوایی با من یک دل نمی خونه
از این سرگشتگی بیزارم و بیزار
ولی راه فراری نیست از این دیوار
برای این لب تشنه دریغا قطره آبی بود
برای خسته چشم من دریغا جای خوابی بود
در این سرداب ظلمت نور راهی بود
در این اندوه غربت سرپناهی بود
شب پر درد و من از غصّه ها دلسرد
کجا پیدا کنم دلسوخته ای هم درد
اسیر صد بیابان وَهم و اندوهم
مرا پا در دل و سنگین تر از کوهم

ببخش اگه تو قصه مون
دو رنگ و نامرد نبودم
ببخش که عاشقت بودم
خسته و دل سرد نبودم
ببخش که مثل تو نشد
خيانتو ياد بگيرم
اگر که گفتم به چشات
بزار واسه تو بميرم
ببخش اگه تو گريه هام
دو رنگي و ريا نبود
اگر که دستام مثه تو
با کسي آشنا نبود
ببخش اگه تو عشقمون
کم نمي ذاشتم چيزي رو
ببخش که يادم نمي ره
اون روزاي پاييزي رو
لياقت دستاي تو
بيشتر از اين نبود عزيز
نه نمي خوام گريه کني
براي من اشکي نريز
لياقت چشمای تو
نگاه ِ پاک ِ من نبود


نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 20:3 توسط



مرگ من روزی فرا خواهد رسيد

در بهاري روشن از امواج نور

در زمستاني غبار آلود و دور

يا خزاني خالي از فرياد و شور

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد

روزي از اين تلخ و شيرين روزها

روز پوچي همچو روزان دگر

سايه اي ز امروز ها ‚ ديروزها

ديدگانم همچو دالانهاي تار

گونه هايم همچو مرمرهاي سرد

ناگهان خوابي مرا خواهد ربود

من تهي خواهم شد از فرياد درد

مي خزند آرام روي دفترم

دستهايم فارغ از افسون شعر

ياد مي آرم كه در دستان من

روزگاري شعله ميزد خون شعر

خاك ميخواند مرا هر دم به خويش

مي رسند از ره كه در خاكم نهند

آه شايد عاشقانم نيمه شب

گل به روي گور غمناكم نهند

بعد من ناگه به يكسو مي روند

پرده هاي تيره دنياي من

چشمهاي ناشناسي مي خزند

روي كاغذها و دفترهاي من

در اتاق كوچكم پا مي نهد

بعد من با ياد من بيگانه اي

در بر آينه مي ماند به جاي

تار مويي نقش دستي شانه اي

مي رهم از خويش و ميمانم ز خويش

هر چه بر جا مانده ويران مي شود

روح من چون بادبان قايقي

در افقها دور و پنهان ميشود

مي شتابند از پي هم بي شكيب

روزها و هفته ها و ماهها

چشم تو در انتظار نامه اي

خيره ميماند به چشم راهها

ليك ديگر پيكر سرد مرا

مي فشارد خاك دامنگير خاك

بي تو دور از ضربه هاي قلب تو

قلب من ميپوسد آنجا زير خاك

بعد ها نام مرا باران و باد

نرم ميشويند از رخسار سنگ

گور من گمنام مي ماند به راه

فارغ از افسانه هاي نام و ننگ



 ------------------------------------------------------------------


تو در کنار من بشینی محال بود


هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود


چشمان مهربان تو پاک و زلال بود


پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری


با تو چه قدر کوچه ما بی مثال بود


نشنید لحن عاشق من را نگاه تو


پرواز چشم های تو محتاج بال بود


سیب درخت بی ثمر آرزوی من


یک عمر مانده بود ولی کال کال بود


گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت


گفتی مجال نیست و لیکن مجال بود


یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود


سهم من از عبور تو رنج و ملال بود


چیزی شبیه جام بلور دلی غریب


حالا شکست وای صدای وصال بود


شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد


اما نه با خیال تو بودم حلال بود



                                                                ............... افسوس برای ..........


نوشته شده در دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 1:7 توسط



روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت

زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت



چه تفاوت که چه خورده است غم دل یا سم

آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت


روز میلاد ، همان روز که عاشق شده بود

مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت


او کسی بود که از غرق شدن می ترسید

عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت


هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد

دختری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت

نوشته شده در سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 3:32 توسط |







غـروبـا میون هــفته بر سـر قـبر یه عاشـق


    یـه جوون مـیاد مـیزاره گـلای سـرخ شـقایـق


        بی صـدا میشکنه بغضش روی سـنـگ قبـر دلدار


             اشک میریزه از دو چـشـمش مثل بارون وقت دیدار


                  زیر لب با گـریه مـیگه : مـهـربونم بی وفایـی


            رفتی و نیـسـتی بدونی چـه جـگر سـوزه جـدایی


        آخه من تو رو می خواستم اون نجـیـب خوب و پاک


   اون صـدای مهـربون ، نه سـکــوت ســرد خــاک


تویی که نگاه پاکت مـرهـم زخـم دلــــم بـود


    دیدنـت حـتی یه لـحــظه راه حـل مشکـلـم بود


         تو که ریـشه کردی بـا من، توی خـاک بی قراری


              تو که گفتی با جـدایی هـیـچ مـیونه ای نداری


                   پس چـرا تنهام گذاشـتی توی این فـصل ســیاهی


                      تو عـزیـزترینی اما یه رفیـق نــیـمه راهــی


                          داغ رفتنـت عـزیـزم خط کـشـیـد رو بـودن مـن


                              رفتی و دیگـه چـه فایده ناله و ضـجـّه و شیـون


                         تو سـفر کردی به خـورشـید ،رفتی اونور دقایق


                   منـو جا گذاشتی اینجا با دلی خـســته و عاشـق


               نمـیـخـوام بی تو بمـونم ، بی تـو زندگی حرومــه


              تو که پیش من نبـاشـی ، هـمـه چـی برام تمـومه


              عاشـق خـسـته و تنها سـر گـذاشـت رو خاک نمناک


              گفت جگر گـوشـه ی عـشـقو دادمـش دسـت توای خاک


                 نزاری تنها بمونـه ، هــمـدم چـشـم سـیـاش باش


                     شونه کن موهاشو آروم ، شـبا قصـه گو بـراش باش


                       و غـروب با اون غـرورش نتونسـت دووم بـیـــاره


                          پاکشـیـداز آسـمـون و جاشـو داد به یـک سـتاره


                              اون جــوون داغ دیـده با دلـی شـکـسـته از غـم


                              بوسـه زد رو خـاک یار و دور شد آهسـته و کم کم


                              ولی چند قدم که دور شد دوباره گـریه رو سـر داد


                              روشــــو بــر گــردونـــد و داد زد


                              بـه خـدا نـمــیـری از یاد

نوشته شده در جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 2:59 توسط |



چشم من، بیا منو یاری بکن

 گناهام خشکیده شد، کاری بکن

 غیر گریه، مگه کاری میشه کرد

   کاری از ما نمیاد، زاری بکن

    اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد

     تا قیامت دل من گریه می خواد

      هرچی دریا رو زمین داره خدا

     با تموم ابرای آسمونا

    کاشکی میداد همه رو به چشم من

   تا چشمام به حال من گریه کنه

  اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد

 تا قیامت دل من گریه می خواد

قصه ی گذشته های خوب من

 خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن

  حالا باید سر رو زانوت بذارم

   تا قیامت اشک حسرت ببارم

    دل هیچکی مثل من غم نداره

     مثل من غربت و ماتم نداره

    حالا که گریه دوای دردمه

   چرا چشمم اشک شوق کم میاره

  خورشید روشن ما روز دیدم

 زیر اون ابرای سنگین کشیدم

همه جا رنگ سیاه ماتمه

 فرصت موندمون خیلی کمه

  اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد

   تا قیامت دل من گریه می خواد

    سرنوشت چشاش کوره نمی بینه

    زخم خنجرش می مونه تو سینه

    لب بسته، سینه ی غرق به خون

   قصه ی موندن آدم همینه

  اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد

 تا قیامت دل من گریه می خواد

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 2:3 توسط |




تنها منم، تنها من و یک مشت بیزاری

تو ساکت و دلخسته ای از این دل آزاری



من مانده ام یک قصه و تکرار و هی تکرار

تکرار ِ دل شکستن و تکرارِ دلداری



من خسته ام از خود ،از این بیهوده آزردن

شب گریه و آشفتگی ،تا صبح بیداری . . .



با من بگو با من بگو از هرچه بد کردم

با من بگو خسته از این آشفته بازاری !



آنقدر آرام می شکنی در خود که رویایم

کابوس وحشت می شود از رفتنت آری !



گاهی سکوتت با من انگار حرف ها دارد

انگار در خاموشی ات مشتی غزل داری



این بغض وحشتناک ِ تو وقتی که می خندی

آرام می گوید. . . هنوزم دوستم داری


نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت 14:47 توسط |



چنان دل کندم از دنیا
که شکلم شکل تنهایی ست
ببین مرگ من را در خویش
که مرگ من تماشایی ست
مرا در اوج می خواهی
تماشا کن تماشا کن
دروغین بودم از دیروز
مرا امروز تماشا کن
در این دنیا که حتی ابر
نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند
تو هم بگذر از این تنها
فقط اسمی به جا مانده
از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی
قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم
به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن
چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند
مرا در خود رها کردند
همه خود درد من بودند
گمان کردم که هم دردند
شگفتا از عزیزانی
که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی
پل پرواز من بودند

گره افتاده در کارم
به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن
چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند
مرا در خود رها کردند
همه خود درد من بودند
گمان کردم که هم دردند

رفیقان یک به یک رفتند
مرا در خود رها کردند
همه خود درد من بودند
گمان کردم که هم دردند


نوشته شده در جمعه پنجم آذر 1389ساعت 11:37 توسط |





او از عشق تو خبر داد وَ بغضم ترکید

گوشی از دست من افتاد و بغضم ترکید



گفتم این حس به خدا دست خودم نیست ولی

از همین ثانیه آزاد. . . و بغضم ترکید



قول دادم که من از سهم خودم میگذرم

بروید و دلتان شاد. . . و بغضم ترکید



رفت و من ماندم و یک عالمه دلتنگی محض

توی آن وضعیت حاد و بغضم ترکید



هر چه کردم پس از آن حادثه دیدم دل من

هیچ غیر از تو (نمی خواد) و بغضم ترکید



آمدم زنگ زدم از تو بپرسم که چرا

تو مرا ساده قلمداد. . . و بغضم ترکید



* * *


بعد از آن سال فقط آه کشیدم شب و روز

تیر و شهریور و مرداد و بغضم ترکید



تا دو شب پیش که پیچید توی شهر شما

که فلانی شده داماد و بغضم ترکید !

نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 15:25 توسط |




                                                                 ««خیلی سخته»»  


 


    خیلی سخته باشی و


                              انگار نباشی                                                    


    دیگه فرقی واسه من


                           نداشته باشی


                                    خیلی سخته توی فلب


                                                      سرد و سنگین


                                    دیگه جایی واسه من


                                                     نذاشته باشی


                                                                          خیلی سخته تورو داشتن


                                                      بی تو بودن  


                                                              سهم من نبود از این عشق  


                                                                              خنده ی رقیبو دیدن


                                                                          خیلی سخته مهربونم


                                                                                           با بدی های تو ساختن


                                                                                                  هنوزم برام عزیزی


                                                                                                              زندگی را با تو باختم


     سخته برای یک بار


                    بودن از رو اجبار


                    باشه و این بودنش


                                انگاره نه انگار


            عشقی که تارو پودش


                             وصل تن غریبه       


                                        نمیشه جون بگیره


                                                        باید بمیره و بس


                                                        باید بمیره و بس .

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 12:11 توسط |



بنال ای نی که من غم دارم امشب
نه دلسوز و نه همدم دارم امشب
دلم زخم است از دست غم یار
هم از غم چشم مرهم دارم امشب
همه چیزم زیادی میکند، حیف!!!
که یار از این میان کم دارم امشب
چوعصری آمد از در ،گفتم ای دل
همه عیشی فراهم دارم امشب
ندانستم که بوم شام رنگین
به بام روز خرم دارم امشب
برفت و کوره ام در سینه افروخت
ببین آه دمادم دارم امشب
به دل جشن عروسی وعده کردم
ندانستم که ماتم دارم امشب
درآمد یار و گفتم دم گرفتی
دمم رفت و همه غم دارم امشب
به امید اینکه گل تا صبحدم هست
به مژگان اشک شبنم دارم امشب
مگر آبستن عیسی است طبعم
که در دل بار مریم دارم امشب
سر دل کندن از لعل نگارین
عجب نقشی به خاتم دارم امشب
اگر روئین تنی باشم به همت
غمی همتای رستم دارم امشب
غم دل با که گویم شهریارا
که محرومش زمحرم دارم امشب
__________________
نوشته شده در شنبه ششم شهریور 1389ساعت 19:11 توسط |



در گورستان متروک

زنده ها با گامهای رنگین شده از علف

می آیند تا در روی تپه سنگ مزارها را بخوانند

گورستان هنوز زنده ها را به سوی خود می کشد

اما هرگز دیگر مرده ای را نمی طلبد

این اشعار پی در پی در آنجا به چشم می خورد:

آنهایی که امروز زنده به گورستان می آیند

تا سنگها را بخوانند و باز گردند

فردا مرده خواهند آمد تا بمانند

سنگ مرمرها که اینچنین با یقین از مرگ سخن می گویند

همه وقت در حیرت اند

که چرا دیگر مرده ای از راه نمی رسد

و پرهیز و امتناع مردم از چیست ؟

آسان می توان شوخ طبعی کرد

و به سنگ ها گفت که مردم از مردن بیزارند

و دیگر هرگز نمی میرند

و گمان می کنم که این دروغ را باور می کنند




مارگوت بیگل


نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 21:26 توسط |



وفا نكردي وكردم ،جفا نديدی و ديدم

شكستي و نشكستم ،بريدي و نبريدم
اگر ز خلق ،ملامت و گرز كرده ،ندامت
كشيدم از تو كشيدم ؟شنيدم از تو شنيدم
كي ام ؟ شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم ،به روي شكوه دويدم
مرا نصيب غم آمد ،شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم ،محبت تو گزيدم
چو شمع خنده نكردي ،مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي ،مگر ز موي سپيدم
به جز وفا و عنايت ،نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم ،ملامتي كه نديدم
نبود از تو گريزي ،چنين كه بار غم دل
زدست شكوه گرفتم ،به دوش ناله كشيدم
جواني ام به سمند شتاب ميشد واز پي
چو گرد در قدم او ،دويدوم و نرسيدم
به روي بخت ز ديده ،ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم ،گهي چو رنگ پريدم
وفا نكردي و كردم ،به سر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم
مهرداد اوستا      
نوشته شده در دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 16:37 توسط |



شبي بود شب دلتنگي

شبي كه آسمان از رقص ستاره ها بي خبر ماند

شبي كه ماه

تكيه بر آسمان ، تنهايي را حس كرد

شبي كه مهتاب

رنگ دلتنگي را به خود گرفت

شبي كه در تنهايي اش شريك نمي كرد زمين

ستاره ها را

شبي كه رنگ نفرت

بوي كينه را حس كرد

آسمان بر شانه ي گلي نشست

قطره اي ، ابري ، اشكي

شبي كه دانستيم كوچه پس كوچه ها را

خيابان را ، دلتنگي را

شبي كه ماه نتابيد

اما مرگ ، عشق بود

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 22:18 توسط |



خواب شیرینم با رویای تو چه تلخ می شود                                                       چشم غره هایت تنم را می لرزاند
            حساب کار دستم هست
                    دیگر چیزی نمی گویم.


    می گریزم از هیاهوی تلخ نگاهت
                    صدای جغد را می شنوی؟
                         غروب با تو بودن نزدیک است
                   شاید دیگر هیچ.


   بگذار لااقل دستهایمان به هم برسد
        حالا که نفس هایمان در سینه حبس هست
            حالا که پاهایمان شکسته
                       حالا که جدایمان کردند
     بگذار دستهایمان به هم برسد.

  نگاهت به پشت سر نبود
         وقتی بدون خداحافظی رفتی
                 دوباره تنهایی
                       دوباره انتظار
                 نقطه سر خط.........

نوشته شده در چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 14:47 توسط |



بدليل مردن مردي،

چند روزي در خانه اش باز است


آدمها مي آيند و مي روند

و در فواصل ميان خوردن چاي و خرما

- براي فرار از واقعيّتِ عظيم –

از چيزهاي بي اهمّيّت صحبت مي کنند

تهي و خالي از هر گونه احساس.

بدليل مردن مردي،

خانه اي سياهپوش شده است

ماهها مي آيند و فصلها مي روند

و ما در فواصل ميان ماهها و سالها

- براي فراموشي واقعه اي بزرگ –

خود را به کارهاي بي هوده مشغول مي کنيم

بدور از هيچگونه اهمال و سُستي.


بدليل مردن مردي،

درِ خواب بروي چشمانم بسته است

روزها مي آيند و شبها مي روند

و در فواصل ميان روزها

شبهاي بسياري خواهد آمد

که من

- بياد آشناي ناشناسي که فقط اسمش را دانستم

به تنهايي در زير باران قدم خواهم زد

و چهرۀ خيس خود را بزير پردۀ سياه شب پنهان مي کنم

تنها و بي هيچ همدمي

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 15:34 توسط |



 

 

به پيش روي من، تا چشم ياري مي كند، درياست !

چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست !

درين ساحل كه من افتاده ام خاموش،

غمم دريا، دلم تنهاست .

وجودم بسته در زنجير خونين تعلق ها ست !

*****

خروش موج، با من مي كند نجوا،

كه : - « هرل كس دل به دريا زد رهائي يافت !

كه هر كس دل به دريا زد رهائي يافت ... »

*****

مرا آن دل كه بر دريا زنم، نيست !

ز پا اين بند خونين بر كنم نيست ،

اميد آنكه جان خسته ام را ،

به آن ناديده ساحل افكنم نيست !

نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت 20:49 توسط |



 

من به درماندگی صخره و سنگ

من به آوارگی ابر و نسیم

من به سرگشتگی آهوی دشت

من به تنهایی خود می مانم

من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی

گیسوان تو به یادم می آید

ادامه در ادامه مطالب

نظر فراموش نشه


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 0:33 توسط |



222.sub.ir
نوشته شده در یکشنبه دوم خرداد 1389ساعت 14:41 توسط |



نه از مهر و نه از کین مینویسم

نه از کفر و نه از دین مینویسم

دلم خون است میدانی برادر

دلم خون است از این مینویسم

ادامه در ادامه مطالب

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 13:14 توسط |




:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 13:11 توسط |



مثال روح بی خوا ب است

دلم غمگین

تنم سنگین

سرابی در چشم رنگین

خودم شرمگین

از این ننگی که در خواب است

 بقیه در ادامه مطالب

نظر قشنگتون فراموش نشه


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 16:34 توسط |




مطالب پيشين
»
» بگو . . .
» دلم میخواد بهت بگم
» غم تنهایی . . .
» ایجاد وب جدید
» گیتار ...
» از سر ناله
»
»
» کسی حالم نمی رسه....
Design By : ParsSkin.Com